غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
196
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
يك بار طعام نخوردى از حصول كثرت اموال اظهار فرح و انبساط نمينمودى و از پيش آمدن قضاياء صعب ملول و متأسف نبودى و هرگز ترحم پيرامن ضميرش نگشتى و باندك جريمهء مخصوصان خود را بكشتى تأديبش به غير تحرك شمشير صورت نبستى و هيچ مجرمى ساعتى از خوف او ايمن ننشستى لقب ابو مسلم صاحب الدعوة و صاحب الدولة بود و او را مروزى به جهت آن گويند كه خروجش در نواحى مرو روى نمود و قتل ابو مسلم بفرمان ابو جعفر منصور دوانيقى در روز چهارشنبه بيست و پنجم ماه شعبان سنهء سبع و ثلثين و مائه دست داد و او مدت هشت سال و دو ماه پاى بر سرير امارت نهاد و زمان حياتش در سى و هفت سالگى بنهايت انجاميد و عدد مردمى كه باليقين به حكم او كشته شدند بعد از مقتولان معارك بششصد هزار رسيد ذكر مآل حال عبد اللّه بن معاوية بن عبد اللّه بن جعفر الطيار و بيان خروج ابى حمزه و طالب الحق بعزم تسخير بلاد و امصار علماء اخبار رحمهم اللّه الغفار آوردهاند كه در شهور سنهء تسع و عشرين و مائه ولايات فارس و عراق عجم تا حدود دامغان بسعى محارب بن موسى عبد اللّه بن معاويه را مسخر گشت و خلق بسيار از بنى هاشم و غير ايشان از اصاغر و اعاظم در ظل رايت فتح آيتش مجتمع شدند و عبد اللّه در اصطخر فارس رحل اقامت انداخته امارت جبال را ببرادر خود حسن مفوض ساخت و عمال بولايات ارسال داشته در هربلدهء از قلمرو خود حاكمى را نصب فرمود و چون يزيد بن عمرو بن هبيره كه از قبل مروان والى عراقين بود از استقلال عبد اللّه خبر يافت عامر بن ضباره و معن بن زايده را با جنود بلاانتها فرمود كه از دو جانب متوجه مقاتلهء عبد اللّه گردند و آن دو سردار بموجب فرموده عمل نموده بعد از تقارب فئتين سپاه عبد اللّه متفرق گشتند و آن جناب بحسب اضطرار فرار بر قرار اختيار كرده باميد آنكه ابو مسلم مردم را برضاء آل محمد صلى اللّه عليه و سلم دعوت مىكند بصوب خراسان شتافت و بعد از وصول ببلدهء هراة مالك بن هيثم خزاعى كه در آن زمان از قبل ابو مسلم حاكم آن بلده بود قاصدى نزد ابو مسلم فرستاد و او را از رسيدن آن جناب آگاهى داد و ابو مسلم حكم كرد كه مالك عبد اللّه را بقتل رساند و برادرانش را مطلق العنان گرداند نقلست كه قبل از معاودت قاصد روزى مالك از عبد اللّه پرسيد كه عبد اللّه و جعفر از جملهء اسامى اهلبيت پيغمبر است بخلاف معاويه سبب چيست كه پدرت را اين نام نهادهاند عبد اللّه جواب داد كه روزى جد من در مجلس معاوية بن ابى سفيان بود كه به او خبر آوردند كه بخشندهء بىمنت ترا پسرى كرامت فرمود و معاويه از جد من التماس كرد كه صد هزار درم بگير و اين پسر را موسوم باسم من گردان بنابرآن پدرم بمعاويه مسمى شد مالك بن هيثم گفت زر اندك برشوت گرفتيد و نام زشتى حاصل كرديد القصه چون فرمان ابو مسلم به مالك رسيد مفرشى